یه روز یه دختر جوون سوار اتوبوس شد و کنار یک راهب با خدا و زیبا نشست .....
راننده اتوبوس قضیه رو فهمید و به دختر گفت:
من میدونم چطور میتونی با اون س ک س داشته باشی
..... اگه بخواهی به تو خواهم گفت
اون راهب هر نیمه شب میره به قبرستان قدیمی و دعا
میکنه تا خدا گناهانی که در گذشته
انجام داده ببخشه و تو باید مثل فرشتهها لباس بپوشی و بهش بگی :خدا اون رو بخشیده .....
دختر افاده ای پوز خندی زد و به فکر فرو رفت و خلاصه به
نزدیکترین فروشگاه لباس رفت ......
نیمه شب دختر آماده
شد و به قبرستون رفت و دید راهبه
زانو زده و مشغول دعا کردنه
دختر گفت: ببین خدا دعاتو شنیده و اگه میخوای بخشیده
بشی باید با من س ک س کنی
راهب ابتدا نگران شد ولی قبول کرد .....
وقتی کارشون تموم
شد دختر پرید و ماسکشو در آورد و
گفت: /س/ور/پ/ر/ایز! منم همون دختر صبح ..... دیدی حریف من نشدی ..... من هر آنچه بخواهم رو به دست میاررررررررررررم!
راهب هم پرید
ماسکشو درآوردو
گفت: /س/و/ر/پر/ایز! اینم منم راننده اتوبوس
امان از دست شیطان