زرین پاتوق

تفریحی و سرگرمی

زرین پاتوق

تفریحی و سرگرمی

قذافی: من این دختر زیبا را برای خودم می خواهم!

یک دختر ۲۲ ساله لیبیایی از اقدامات غیراخلاقی معمر قذافی و فجایع حکومت وی پرده رداشت. 

به گزارش فان گذر به نقل از ایسنا؛ العربیه نوشت، صفیه، دختر ۲۲ ساله لیبیایی در یک گفت‌وگوی مطبوعاتی، در حالی که به شدت می‌گریست جزئیات اسارت ۵ ساله خود توسط معمر قذافی، دیکتاتور سابق لیبی و اقدامات غیر اخلاقی وی را فاش کرد.

وی با اشاره به خاطرات دردناک خود گفت: ۱۵ ساله بودم که همراه خانواده‌ام به شهر سرت نقل مکان کردیم؛ من برای تقدیم دسته گل به مناسبت ورود قذافی به موسسه آموزشی که در آن درس می‌خواندم، برگزیده شدم، زمانی که دسته گل را به قذافی دادم او به من لبخند زد و موهایم را نوازش کرد و به محافظانش گفت:‌ این را برای خود می خواهم. پس از چند روز سه تن از زنان محافظ قذافی به مادرم اطلاع دادند که قذافی تمایل دارد با من دیدار کند و برایم هدیه‌ای خریده است لذا همراه این سه زن که سلما، مبروکه و فائزه نام داشتند به صحرای لیبی که خیمه قذافی در آن برپا بود رفتم. دیکتاتور وقتی مرا دید به من گفت که تا پایان عمر معشوقه او خواهم بود.

این دختر لیبیایی ادامه داد: قذافی زندگی مرا نابود کرد او ۵ سال مرا اسیر هوس‌ رانی‌ های خود ساخت. زمانی که در سردخانه مصراته جسدش را دیدم، آرزو داشتم که فریاد بزنم و از او سوال کنم که چرا با من چنین کرد و چرا مرا از خانواده‌ام دزدید؟

صفیه در سال ۲۰۰۹ با کمک یکی از دوستانش در حالی که خود را به شکل یک پیرزن درآورده بود، از کاخ قذافی گریخته و به طور محرمانه به فرانسه می‌رود و پس از انقلاب به کشورش بازگشته است.

بادکنک قرمز، زرد ، آبی

بادکنک قرمز، زرد ، آبی

hamtaraneh.com

 
در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود.

بادکنک فروش یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد .

سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را رها کرد .

بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند.

پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود

تا این که پس از لحظاتی پرسید :

آقا! اگر بادکنک سیاه را رها می کردید بالاتر می رفت ؟

مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید

و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و گفت : " آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود

رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد .

رنگ ها ... تفاوت ها ... مهم نیستند... مهم درون آدمه ، چیزی که در درون آدم ها است

تعیین کننده مرتبه و جایگاهشونه و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشه ، جایگاه والاتر و

شایسته تری نصیب آدم ها میشه.